آبان ۲۰، ۱۳۹۲

تو بگو پاپ‌آرت

4 تا
     داداش‌کیوان رفت داداش‌کاوه رفت. خونه زیاد اومد. بابام یه اتاقو کتابخونه کرد تا آبها از آسیا بیفته. مام کتابامونو چیدیم و یاد اون دو نازنینها رو سبز خواستیم.
     نشستم تو اتاق کتابخونه. داشتم یه یادداشت ساده‌انگارانه‌ای در مورد یه مقاله‌ای از قزوینی مینوشتم. ساعت رومیزی زشت مامان رو میز بود. صدای تیک‌تیک ثانیه‌شمارش اذیتم میکرد. ازین همه حضورش تو این همه سال درمونده بودم. هزار بار گفته بودم چقدر ازین ساعت بدم میاد. یه بار گذاشته بودمش تو جاکفشی که بندازیمش. یاد زنگ نفرت‌انگیزش میفتادم. صبح‌هایی که مدرسه‌ای بودم صدا میکرد. بیرون سرد بود و پارچه‌ی شلوار مدرسه نازک بود. از تماس پارچه با پای سردم مورمورم میشد. زنگو خفه‌ش که میکردی میگفت Good Morning. مثل عروسک قدیمیا که از کیش میاوردن صدا میداد. ساعتو با بغض و نفرت ورداشتم و یکی از باتری‌هاشو درآواردم انداختم کنارش. مست خشونت مشغول ادامه‌ی یادداشتم شدم که دیدم صدای ثانیه‌شمارش هنوز داره میاد. ساعت داشت بدون یه باتری به حیاتش ادامه می‌داد. فکر کردم عنقریبه که وقتی میرم لب پنجره به صدای قشنگ اتوبان گوش بدم پرتم کنه از پنجره پایین و جای پاش رو خاکه‌ی آشغال‌تراشا بمونه. یکی بیاد با وحشت به آشغال‌تراشا نگاه کنه و دستشو بگیره جلو دهنش. اشاره به اون فیلم ترسناک هالیوودی و اینا.
      و اینا.

مهر ۱۸، ۱۳۹۲

1 تا
    امروز میرم بی‌بی یه کیک مناسب میخرم، میدم روش بنویسن از مهتابی به کوچه‌ی تاریک خم می‌شوم و به جای همه نومیدان می‌گریم آه من حرام شده‌ام. میارم خونه در جمع دوستان قشنگ و رفتنی‌م میشینم، تولدت مبارک اندی رو میذارم، مثل سالای قبل آرزو می‌کنم عاشق شم و شمعارو فوت میکنم.

شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

3 تا
در مواجهه با مجموعه‌شعر درمی‌مونم. یه شعر که خوندم نمی‌دونم باید برم بعدی‌ یا کتابو ببندم. از زور فقر فرهنگی کتاب خوندن برام تو نشست‌هاش معنی میشه. یه شعر کممه؛ ولی اگه برم بعدی‌ فکر میکنم پس کِی این منعقد شه، اگه بذارمش کنار کو تا دوباره بگیرمش دستم.
     واسه همین همیشه از داستان کوتاه بدم می‌اومد. تو رفتی نذاشتی من روشنفکر باشم. من این زن عامی شدم. حالا میخوام سعیمو کنم اما مجموعه‌ها نمیذارن.

شهریور ۰۵، ۱۳۹۲

بریم پسر ببینیم

0 تا
    ما که داف نیستیم چی؟ پول دستم اومد سرمایه‌گذاری می‌کنم یه محیطی ساخته بشه توش دخترا بیان پسر ببینن. تو این محیط جو رو جوری حاکم می‌کنم که حرف زدن با آدمای غریبه ارزش تلقی شه و حمل بر پسرپاساژی بودن نشه. شیرم کنن ممکنه اسمشو بذارم جردن روشنفکران.

شهریور ۰۴، ۱۳۹۲

0 تا
    تف به مناسبات روشن‌فکری. تنهایی تام کرده.

مرداد ۱۲، ۱۳۹۲

سرآخر هیچ گهی نشدم

8 تا
    شبها قبل خواب واسه صبح پاشدنم زنگ می‌ذارم. اولی رو می‌ذارم خوابم سبک شه. دومی رو بیست دقیقه بعدش می‌ذارم. سومی و چهارمی و پنجمی رو با فاصله‌ی پنج و سه و دو دقیقه می‌ذارم. بچه که بودم می‌گفتم من که می‌نویسم لازم نیست چیزی بخونم. بقیه بخونن. حالا که هیچ گهی نشدم هم چندان تو مطالعه کردن موفق نیستم. امروز صبح پنج تا آلارمو دریبل کردم و خوابیدم. من واسه درس خوندن طراحی نشده‌م. کاش عاشق شم. یکی بیاد من دوباره بنویسم و از مهر صبحها بیدارم کنه.

تیر ۳۰، ۱۳۹۲

۸۳۳

4 تا
    من اون بالا وایساده‌م از بلندای قله‌های افسردگی براتون دست تکون می‌دم اما شما منو نمی‌بینید چون خیلی ریزم.
1 تا
    راستش من از همون اولشم حرفی برا گفتن نداشتم. عشق‌های کوچک قشنگم منو به نوشتن وامی‌داشت. امروز که عشقی نیست و مثل یه دختر سیزده‌ساله سوییسایدل شده‌م دیگه ازون دغدغه‌ها ندارم. دیگه حتی نا ندارم یه جایگزین فارسی برا Suicidal بیارم. راستش من ازون اولم یه جوری با مساله‌ی عاشقی برخورد کردم که انگار چه خبره. یه روزِ بچگی یه جای دوزاری‌ای -احتمالن آتش بدون دود- خوندم «از عشق سخن باید گفت. همیشه از عشق سخن باید گفت»، با خودم گفتم به‌به عجب حرف نغزی. یه روز انقدر دراماتیک شدم که وقتی تاکسی داشت میدون ولیعصرو دور می‌زد به خودم قول دادم تو زندگی‌م به یه جایی برسم که یه روز بتونم بگم «و زخم‌های من همه از عشق است از عشق عشق عشق». یه روز یکی که حالا دیگه نمی‌شناسدم بهم گفت همه‌ش به خاطر این اسم لعنتی‌مه. حالا تو هرچی که یه روز حتی بهش فکرم کردم مونده‌م.
    دیگه کاممو از غذام گرفته‌م. فک کنم دیگه این زندگی هیچی برام نداره. منم اندازه این نوشته ویرایش‌نشده و شلخته‌م. نکته‌ای ندارم.