آبان ۲۸، ۱۳۹۳

تهران-رشت

1 تا
نوعی از بصیرت و روشن‌بینی هست که فقط شباهنگام تو جاده رو صندلی کنار شیشهٔ بخارگرفتهٔ اتوبوسها بدست میاد. همه زندگی بنظر آدم حل‌شده و غم‌انگیز میاد و همه عشقها دوباره از آدم میرند انگار همون یک بار که رفتند بس نبود.

مهر ۱۸، ۱۳۹۳

۲۱

1 تا
    سلام. دو روز دیگه بیست و یک سالم میشه. انقدر این چند وقت بهش فکر کردم که دیگه بنظرم اونقدر وحشتناک نیست. حتی گاهی بخودم میگم هنوز وقت هست. (نیست.)
    دیگه کاملن تلخی و ناسازگاریمو پذیرفته‌م. بی‌رودرواسی «باحال» و «موفق» تو دایره لغاتم دو تا صفت کاملا منفی‌اند.  ممکنه آدمهای موصوف بهشون رو بهمین جرم پس بزنم. بی‌اعتمادتر از همیشه‌م. همین اواخر دوباره «اشتباه» کردم و بیه دختر دیگه نزدیک شدم و بهش اعتماد کردم. نتیجه‌ش مثل همیشه بود. نهایتن تلخ و باگذشت و پیر برگشتم سرجای اولم. می‌ارزید. دو هفته پیش مریض شدم. تب وحشتناکی کرده بودم و تو یه اتاق تو شمال آفریقا تنها و عرق‌کرده بخودم میپیچیدم. هذیون میگفتم؛ همه‌ش صدرارو صدا میکردم. ببین حتی دیگه نمیترسم اسمتو بگم. تو این همه که همینجا برات ناله کردم -و دلت برحم نیومد- مسکوت و تاویل‌پذیر گذاشتمت. اما الان فکر میکنم پیرتر ازین حرفام.
    بدترین موقع ممکن شروع کردم فرانسوی یاد گرفتن. حتی دوست نداشتم فرانسوی یاد بگیرم. عاشق مسخره‌بازی توی حرف زدن ایتالیایی بودم. نمیدونم همت فرانسوی یاد گرفتن رو از کجا آوردم. باحالی و روشنفکری لازمش رو هم ندارم. (دارم یه رمان زرد مینویسم). قسمت بود که من با تفننی‌ترین لایف‌استایل ممکن خیز فرانسوی یادگرفتن وردارم و هر آهنگ فرانسوی‌ای که گوش بدم توش با تبزدگی از بیست سالگی حرف بزنن. بشمر چن بار گفتم فرانسوی.
    این پر از غلط زیر استاندارد رو بصنعت موردعلاقه‌م یعنی تضمین ختم میکنم:
    از مهتابی بکوچه تاریک خم میشوم و بجای همه نومیدان میگریم آه من حرام شده‌ام

خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

صد نکته غیر حسن

1 تا
    روز تولد هجده سالگی پسرم براش غذای موردعلاقه‌شو درست میکنم و کیک میپزم. یه میز میچینم و با هم میشینیم. بهش میگم پسرم من که بجز تو کسی رو ندارم. تولدت مبارک. بخور. پسرم اما ابا میکنه و میگه قسم میخورم تا جواب سوالمو ندی لب بغذا نزنم. من هم میبینم چاره‌ای ندارم؛ زیر بار میرم. پسرم میگه جریان اون فن‌کوئل قراضه‌هه که بهیچ‌جا وصل نیست و کار نمیکنه ولی از همیشه تو خونه بوده چیه. بهش میگم بیا تا بهت بگم. مینشونمش یه سری نقد و بررسی فیلم زندگی دوگانهٔ ورونیکا بهش میخونونم. بعد فیلمو براش میذارم تهش بهش میگم نظرت چیه؟ پسرم با چشمهای پرسون نگاهم میکنه. تو چشماش یکی یه برَه گم شده‌ن. میزنم بشونه‌ش میگم شجاع باش پسرم شجاع باش؛ مثل مادرت که اون روز که نشست رو همین فن‌کوئل همه شعرهای شاملو رو خوند شجاع بود. در نهایت با سر اشاره میکنم بفن‌کوئل.

اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۳

چکنم چیز دگر

1 تا
    امیدوارم هرچه زودتر یه شبکهٔ اجتماعی ادبی وابشه، برم توش عضو بشم و تو About Meش بنویسم: سرهم‌نویس، ملانقطی، عربی‌مآب. فعالیتم تو این شبکه اینجوری خواهد بود که با خشم تمام الکی‌معروفهای ادبیات رو لایک نمیکنم.

آبان ۲۰، ۱۳۹۲

تو بگو پاپ‌آرت

4 تا
     داداش‌کیوان رفت داداش‌کاوه رفت. خونه زیاد اومد. بابام یه اتاقو کتابخونه کرد تا آبها از آسیا بیفته. مام کتابامونو چیدیم و یاد اون دو نازنینها رو سبز خواستیم.
     نشستم تو اتاق کتابخونه. داشتم یه یادداشت ساده‌انگارانه‌ای در مورد یه مقاله‌ای از قزوینی مینوشتم. ساعت رومیزی زشت مامان رو میز بود. صدای تیک‌تیک ثانیه‌شمارش اذیتم میکرد. ازین همه حضورش تو این همه سال درمونده بودم. هزار بار گفته بودم چقدر ازین ساعت بدم میاد. یه بار گذاشته بودمش تو جاکفشی که بندازیمش. یاد زنگ نفرت‌انگیزش میفتادم. صبح‌هایی که مدرسه‌ای بودم صدا میکرد. بیرون سرد بود و پارچه‌ی شلوار مدرسه نازک بود. از تماس پارچه با پای سردم مورمورم میشد. زنگو خفه‌ش که میکردی میگفت Good Morning. مثل عروسک قدیمیا که از کیش میاوردن صدا میداد. ساعتو با بغض و نفرت ورداشتم و یکی از باتری‌هاشو درآواردم انداختم کنارش. مست خشونت مشغول ادامه‌ی یادداشتم شدم که دیدم صدای ثانیه‌شمارش هنوز داره میاد. ساعت داشت بدون یه باتری به حیاتش ادامه می‌داد. فکر کردم عنقریبه که وقتی میرم لب پنجره به صدای قشنگ اتوبان گوش بدم پرتم کنه از پنجره پایین و جای پاش رو خاکه‌ی آشغال‌تراشا بمونه. یکی بیاد با وحشت به آشغال‌تراشا نگاه کنه و دستشو بگیره جلو دهنش. اشاره به اون فیلم ترسناک هالیوودی و اینا.
      و اینا.

مهر ۱۸، ۱۳۹۲

1 تا
    امروز میرم بی‌بی یه کیک مناسب میخرم، میدم روش بنویسن از مهتابی به کوچه‌ی تاریک خم می‌شوم و به جای همه نومیدان می‌گریم آه من حرام شده‌ام. میارم خونه در جمع دوستان قشنگ و رفتنی‌م میشینم، تولدت مبارک اندی رو میذارم، مثل سالای قبل آرزو می‌کنم عاشق شم و شمعارو فوت میکنم.

شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

3 تا
در مواجهه با مجموعه‌شعر درمی‌مونم. یه شعر که خوندم نمی‌دونم باید برم بعدی‌ یا کتابو ببندم. از زور فقر فرهنگی کتاب خوندن برام تو نشست‌هاش معنی میشه. یه شعر کممه؛ ولی اگه برم بعدی‌ فکر میکنم پس کِی این منعقد شه، اگه بذارمش کنار کو تا دوباره بگیرمش دستم.
     واسه همین همیشه از داستان کوتاه بدم می‌اومد. تو رفتی نذاشتی من روشنفکر باشم. من این زن عامی شدم. حالا میخوام سعیمو کنم اما مجموعه‌ها نمیذارن.

شهریور ۰۵، ۱۳۹۲

بریم پسر ببینیم

0 تا
    ما که داف نیستیم چی؟ پول دستم اومد سرمایه‌گذاری می‌کنم یه محیطی ساخته بشه توش دخترا بیان پسر ببینن. تو این محیط جو رو جوری حاکم می‌کنم که حرف زدن با آدمای غریبه ارزش تلقی شه و حمل بر پسرپاساژی بودن نشه. شیرم کنن ممکنه اسمشو بذارم جردن روشنفکران.