منم بردن «جدایی نادر از سیمین» خیلی خوشحالم کرد. شادی کردم، رو فیسبوک هرچی عکس و نوشته در موردش بود لایک کردم، بغضمم کردم، افتخارمم کردم. میون این همه شادی یک غم عجیبی روی دلم هم بود. فکر کردم برای یک -به فرض- آمریکایی، بردن همچین جایزهای -نه لزومن گلدنگلوب- فقط یک «خبر» فرهنگی-هنریه. حالا فوقش طرفداراش خیلی حال کنن و خوشحالی کنن. شاید خیلیهام اصلن نفهمند. امّا همچین چیزی برای ایران یک خبر نیست؛ یک افتخاره، یک رویداد ملیه. وسط لایککردن اون همه شادی و غرور تو فیسبوک هی تلخِ تلخ به خودم میگفتم چرا اینجوری شد، مگه ما چه کرده بودیم که این به سرمون اومد.
هموطنان عزیز، امیدوارم به شادیهای شما نریده باشم. ممنون از وقتی که به من دادید.
-یک هموطن مفتخر-
هموطنان عزیز، امیدوارم به شادیهای شما نریده باشم. ممنون از وقتی که به من دادید.
-یک هموطن مفتخر-
2 تا:
ما کاری نکرده ایم که سزایش وضعیت امروزمان باشد. بلکه نکردن کارهایی و نداشتن چیزهایی است که ما را در وضعیت امروز قرار داده است.
وقتی دنیا راه پیشرفت را پیمود ما و عثمانی ها داشتیم می زدیم توی سر و کلۀ هم. و باز وقتی همین عثمانی ها راه پیشرفت را می پیمایند ما داریم می زنیم توی سر و کلۀ هم. وسط این همه سر و کله زدن(که شاید در جدایی بشود رگه هایی از آن را دید) جدایی روایتگر خوبی است.
ما کاری نکرده ایم که سزایش وضعیت امروزمان باشد. بلکه نکردن کارهایی و نداشتن چیزهایی است که ما را در وضعیت امروز قرار داده است.
وقتی دنیا راه پیشرفت را پیمود ما و عثمانی ها داشتیم می زدیم توی سر و کلۀ هم. و باز وقتی همین عثمانی ها راه پیشرفت را می پیمایند ما داریم می زنیم توی سر و کلۀ هم. وسط این همه سر و کله زدن(که شاید در جدایی بشود رگه هایی از آن را دید) جدایی روایتگر خوبی است.
ارسال يک نظر