September 02، 2011

می‌بوسمت و اشک

    سال هشتاد و نه برام سال سختی بود. به عقب که برمی‌گردم می‌گم خب یه سری مسائل بود؛ شکست عشقی و اینا؛ ولی باید ساده‌تر برگزارش می‌کردم.
    یک اشتباهی که کردم بها دادن به گریه‌هام بود. یک روزگاری رو یادمه که همزمان با کارهای عادی روزمره گریه می‌کردم. دقیقن روزی رو یادمه که داشتم شام می‌خوردم و اشک‌هام می‌ریخت تو ظرفم. [که بعدشم صاحب‌ناله‌های هشتاد و نه برگشت گفت من نمی‌خوام تو شام بخوری بعد اشکات بریزه رو شام رژیمی‌ت.]
    ولی بعد گریه‌هامو به روی خودم آواردم. به‌طورمثال ولو شدم رو تخت که راحت گریه کنم یا دستمال‌کاغذی رو آوردم نزدیک‌ترم. همین دل به گریه دادن حال آدمو بد می‌کنه. کم‌کم کارهای عادی روزمره به خاطر گریه‌کردن قطع می‌شن، یک زمان خاصّی براش در نظر گرفته می‌شه و به صورت یک فعالیت مشخص درمی‌آد. بعد می‌افته به شمرده شدن. امروز سه بار گریه کردم: صبح تو ماشین؛ ظهر، که بعدش خوابم برد؛ غروب. این وسط‌هام چندقطره‌چندقطره اشک ریختم که به حساب نمی‌آد.
    گریه کردن شاید اونقدری هم از سر غم نباشه؛ ولی غم‌انگیزه. من اون روزها که اشک‌هام می‌ریخت تو ظرفم خوشبخت‌تر بودم. دقیق یادم نیست. ولی اینجور فکر می‌کنم.

5 تا:

koul گفت...

بهت نمی خوره انقدر احساساتی باشی.نمی تونم درک کنم اما همچنان عاشقتمي:x

الف.رها گفت...

اره داشتم همچین روزایی رو توی شهریور 89... صاحاب گریه هام اما نمیدونست.. هنوزم نمیدونه البته , که اون روزا با کاری که کرد چقدر شکستم... اما گریه وقتی داری شام میخوری... وقتی توی حمومی...وقتی توی تاکسی نشستی و حتی با آهنگ رادیو پیام گریت میگیره... نباست مجال داد به این اشکا که کل زندگی روزمره آدمو بگیرن. باید یه جوری سرتو مشغول کنی... باید هی بگی همه چی عادی میشه. اینم میگذره. نمیمیرم که. اینم میگذره

دلارا گفت...

دختر مرسی دوسش داشتم"من اون روزها که اشک‌هام می‌ریخت تو ظرفم خوشبخت‌تر بودم":( خیلی جواب دادی توش.مرسی..

ش. گفت...

ای وبلاگ‌خوانان خوب متعهد!

محمد حسن گفت...

نکن این کارا را با خودت
اما فکر کنم خیلی خوبه